![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
یه ذره خاموش
نه اصلا خفه! نیمه شب است و کسی حوصله بغض ندارد آئینه را شبح صبح شکست و من در میان کابوس بدنبال دشنه ای بودم تا پرنده را آبستن کند از سوزش مرد قصاب که پیازهای له شده را می مکد و دانستم که داستان عشق در نگاهت کلید خورد و این چنین بود که مرگ در قفس آوازش را خواند و ماند.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 21:23 توسط محمد آقازاده |
|
|
خندانم ترا
گریاندی مرا شانه شدم برایت طوفان شدی چون یک برگ برگی پائیزی زمستان را دیدم و در انبوه چشمهایت گم شدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:36 توسط محمد آقازاده |
|
|
کناره های ساحل می لغزی بر دستهایی که از آب و باد می هراسند عاشق نیستی می دانم تا تمام جنگل ها را و تمام رنگ سبزی که می نشیند در نگاهت حس کنی من آن قطره آبم که در انعکاس رنگ جنگل و درخت در ماسه نگاهت فرو می لغزم تا درخورشید چشمهایت که می تابند بر دستتهای بلند چمن زار ها ابر شوم و ببارم بر همه رنگهای سبزی که رویای کویرتشنه ایست که روزی دریا را خواب دید و در بیداری همه اشکهایش را برای نگاه سردت گریست که شب را تنها با ظلمت اش دوست می داشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:52 توسط محمد آقازاده |
|
|
برای تو که آنقدر دوست ات دارم که هرگز ندانی وقتی لبهایت را حس کردم تمام اندام برهنه ام لرزید و این چنین بود که تمام خاک خاک سرد درآغوشم گرفت و مرا گم کرد از نگاه خیس ات |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:54 توسط محمد آقازاده |
|
|
چشمهایت
همان چشمهایی که من می دیدم نه چشمای تو زلال می دیدمش پاک و پراز ترانه وقتی مرا کشتی چهره ات بدون چشم دشنه ای شد بر قلب شکسته من بعد در مرگ بیدار شدم و در جستجو چشمها همه فرشته گان را به صف کردم و نیافتمش و گریختم به جهنمی که می گریزاند تمنای وصالی که در تیزی دشنه ات جا ماند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:43 توسط محمد آقازاده |
|
|
چشمهایت سبز بود
نمی دانم شاید هم خواب من بود که سبز می دید نگاهت را که در نگاه مرگ حلقه خورد و در غروبی همیشگی رفت بلند که شوی بهشت در زیر پوست ات می دود کلاه ارغوانی بر سر می گذاری و در گندمزارهای شوق می خندی و شاید هم برای نگاه سبزی که در نگاه جهان جا ماند برقصی نمی دانم جنگل و دریا و ابر بی تو باز هم سبز خواهند بود و یا نه اما می دانم هر غروب دلتنگ آن نگاه سبزی می شوم که درپلکهای خیس ات گم شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 16:15 توسط محمد آقازاده |
|
|
لحظه ای بخند
بعد آسمان را نگاه کن پرنده شو شاید هم کمی ابر نه یک قطره باران همان که گوشه چشمهایت را زیبا کرده است و بعد چشمهایت را ببند بگذار آسمان بی پرنده شود و شاید هم ابر و باران |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:26 توسط محمد آقازاده |
|
|
برای آنها که خاک شدند برای خاک وطن خواستم به سمت دریا بدوم گفتی پروازکن پرواز کردم بر بال پلکهایت اما کجا مانده است آب و دریا و ساحل ایستادم تنهادر برهوت کویر در نگاهم منفجر شد و خاک شدم آنهم در خاکی که خیس بود از دریای نگاهت و تنها ماند برای من چند قطره اشک که تمام دریاها را همراه نسیم و لبخند نوازش می کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:24 توسط محمد آقازاده |
|
|
مرگ در مي زند كسي در را باز نمي كند ومن پروانه مي شوم شمعي نمي سوزد ببينم تو مي آيي در را باز مي كنم تا در آغوشت گم شوم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:50 توسط محمد آقازاده |
|
|
برای ندا و نگاه پر از حسرت اش
صدایی برخاست گلوله بود نمی دانم لبانت خاموش شد و نگاهت با حسرت نگریست به آسمان و همراه مرگ رفت تا دستهای گشوده فردا چه زیبا بود دستهایت دستهایت که از زندگی لبریز بود و من پر از اشک شدم مثل آسمان که بارانش گرفت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 15:17 توسط محمد آقازاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
شبی در ایسلا نگرا-کلبه شعر آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
كلبه شعر سهيل آقازاده سينا آقازاده |
|
RSS
|