![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
واژه هایم را کبوتر کردم
تا در آشیانه چشمهایت بنشینند با آوازی و شاید هم کمی شادی طوفانی شد نگاهت وپرنده به جنگل ابروهایت گریخت و بی تابانه باران شد جمله هایم را سیل برد شعر سکوت در خلوت نگاهت درخت شد طوفان درختها را می شکند تا دستهای خسته ام کویر را در سینه ام تا ابد هجا کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 19:47 توسط محمد آقازاده |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 13:8 توسط محمد آقازاده |
|
|
سلام
بازم سلام تا ابد سلام اما تو یک بار گفتی خدا حافظ و جهان به رنگ آغازهای بی ادامه رنگ باخت و زندگی تنها در چهار کلمه نه بیشتر خلاصه شد سلام بازم سلام تا ابد خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 10:6 توسط محمد آقازاده |
|
|
تن
تن ات تن بده به تن تنها بی او که او را در اوی خودت گم کرده ای صدایت آفتابی است و دهانت آتشفانی است که بیرون می ریزد تن ها تن های تنها بگذار در تن ات تنم را فراموش کنم و چون همه تن ها بسوزم در تنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 14:40 توسط محمد آقازاده |
|
|
گوش ات را نگیر
حرفهای من شنیدن ندارد اصلا دهان من پر از سرب است و تو می دانی کلمات روزنامه فراموش کرده اند روزگاری بوی سرب معنای زندگی می داد و من امروز در همهمه صفحات اینترنت مدتهاست که به طوز مجازی زنده ام شاید در برابر نام تو باز تنم بلرزد از عشقی که هرگز بر زبان نیامد و ذهن مرا ازحروف سربی پر کرد که مدتهاست دیگر کسی به یادشان نمی آورد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 13:47 توسط محمد آقازاده |
|
|
بهار که آمد
قطار ها سکوت را نشکستند هیچ مسافری در جاده گم نشد و من در همهمه برف زمستانی آوای خسته خود را در حنجره به بند کشیدم - کوه چرا می خندد وقتی آبشارهای تهی حتی خواب باران را نمی بینند؟ - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 17:12 توسط محمد آقازاده |
|
|
گذر می کنم از سایه ها
در پشت خاموشی خورشید تن تو پناهگاه من است در هلهله گرمای تنت ویران می شوم در نبودنت واژه ها پر می شوند از تو وقتی تو هستی تنم خالی می شود از حس بودن در روزی که نه خورشید است و نه تو زمین یخ می زند در اندام من و جهان متوقف می شود در ابرهایی که هرگز نخواهند بارید جز از چشمهایت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 13:10 توسط محمد آقازاده |
|
|
ایستاده ام بر لب گور
بر آن ظلمت بی نشان برای تو مرثیه می خوانم برای تو که پرنده بودی شاید برای تو که در جنگل چون درختی ایستاده بر خورشید سایه می شدی بر مردگان این دشت که نه پرواز می دانستند و نه جسارت ماندن در ظلمانی ترلحظه این شب دیرپا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 8:58 توسط محمد آقازاده |
|
|
نه تو نخواهی دانست که انگور گیج است بر سر شاخه و جان تو می لرزد در هر صبحدم و من می میریم در مستی انگور نگاهت که خواب می کند هر شامگاه قناری خسته را |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:50 توسط محمد آقازاده |
|
|
نفرت از آن دو چشم پر از خصم سراشیبی من پایانی ندارد بر موهایت چنگ می زنی و مرگ را لباسی می دانی برازنده تن من بی تو بودن آسان نیست اما با تو سرمی کشم به دوزخ چون عابری که راه خانه اش را گم کرده است چه آسان دل باختم و چه آسان تر دل پر از زخم را درکوچه های دق باز یافتم شادیت و لرزش اندامت از کجاست در کدام آغوش رحم ات باردار نفرت از من می شود می گریزم همیشه در دستهایت رهایی نیست می ریزد دشنام از لبهایت و بهار مرا زمستان می کند نفرت از آن دو دست که گلو را می فشارد و شادمانه در آغوش مرگ فرو می لغزم و دستهایت را می شوری تا رها شوی از چندش جسد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:27 توسط محمد آقازاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
شبی در ایسلا نگرا-کلبه شعر آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
كلبه شعر سهيل آقازاده سينا آقازاده |
|
RSS
|